تبليغاتX
ممنون، خوش آمدید

ای کاش

 

قطره ی اشکی بودم ، روی چشمانت متولّد می شدم ، روی گونه هایت جاری ، روی لبانت

 

جان می گرفتم و در آخر می مردم و می افتادم

 

 

************************************

 

        یک نفر هست که از راهی دور                               

                           سبز و پیوسته  مرا می خواند

 

        گاه   گاهی  زخودم   می پرسم

                  

                            از   کجا   نام   مرا  می داند

 

*************************

 

هرکه عاشق شد منت از صد یار می باید کشید

         

 بهر یک گل منّت از صد خار می باید کشید

 

من  به   مرگم   راضی ام   امّا   نمی آید   اجل

          

بخت  بد  بین از اجل هم ناز می باید کشید

 

 

*********************************

 

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل  است

 

شیشه ی بشکسته را پیوند کردم مشگل است

 

کوه   ناهموار   را   هموا   کردن   سخت  نیست

 

حرف  ناهموار  را  هموار  کردن مشکل است

 

بار حمّالان را  بر  دوش   کشیدن  سنگ   نیست

  

زیر  بار   منّت   نامرد   رفتن   مشکل  است

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 6:42  توسط سجاد  | 

زندگی زیباست : با تمام زشتی ها ، پلیدی ها و سختی هایش

زندگی زیباست : با تمام امیدها ، غربتها و مرگهایش

زندگی زیباست : چون هر روز طفلکی بی گناه با چشمانی امیدوار پا به عرصه اش می گذارد

زندگی زیباست : چون هر روز عطر خوش یاس و نرگس را می توان در آن حس کرد

زندگی زیباست :چون انسان عاشق است ، چون امیدوار است

زندگی زیباست : اگر تو بخواهی

زندگی زیباست : چون پر از لطف و رحمت خداست

زندگی زیباست : چون خالقش خداست

زندگی زیباست :چون خدا می خواهد...

 

 

..................................................................................................................................

گل   گندم    فرستادم    برایت

                         غضب کردی نشاندی زیر پایت

یقین این گل ، گل ناقابلی بود

                          تو از گل  بهتری  جانم  فدایت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 20:43  توسط سجاد  | 

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

   قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي 

  تو در حريم غربت من پا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

    رفتي و در سكوت تماشا نموده ام

 تنهايي مرا تو چه تنها گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

    رفتي و سهم عشق براي دل تو بود

سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي؟Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي

سهم من غريب كه اينجا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود

در قلب من غمي چو اهورا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت

من را ميان غصه چو ليلا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي

آن را تمام گردن حوا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

يك قطره اشك سهم من از روزگار شد

در لحظه اي كه پا به دنيا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's
 of emoticon icons

گفتم از آتش عشقت چه كنم گفت بسوز

گفتم از اين سرفتگي چه كنم گفت بسازUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 23:0  توسط سجاد  | 

شبي در شب ترين شبها، تو ما هم مي شوي آيا

تو تسليم تماشا ي نگاهم مي شوي آيا

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

تو با د ستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا

ا گر بي روز و بي تقويم ماندن من

به و صل فصلهايت ، سال و ماهم مي شوي آيا

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دو ستت دارم گواهم مي شوي آيا

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو د ر صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا

خداخيلي بزرگ است و به من اصلا نمي آيد

توشيطان هستي و كوچك،الهم مي شوي آيا

صبور و ساد ه اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا

مقام باخت دارم من چون كه حال برد داري تو

بدون بازي شطرنج، شا هم مي شوي آيا

تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 22:59  توسط سجاد  | 

ستاره

گوش کن

من برای پنهان کردن تو

صادقانه به همه دروغ می گویم

و وقتی زیباترین لحظه سال تحویل می شود

شوق چشمانم را گور می کنم

من روی صفحات خالی دفترم

بدون فاصله تو را می نویسم

و هر روز شعرهایم را به صندوق دلتنگی ام پست می کنم

خوب می دانم

تا وقتی سرم به آسمان است و نگاهم به زمین

از تو

جز یک نگاه کهنه

چیز دیگری ندارم

درسکوتی شبانه و در غم تو نازینین دلم خونه و قلبم گرفته و چشمانم دیگر اشکی ندارند که برایت بریزم.

تو رفتی و مرا در این دنیا وانفسا تنها گذاشتی.حال با دل عاشقم چه کنم؟اگر از عشقت پرسید چه گویم؟

بی وفا رفتی و مرا با خود نبردی.تنهایی به سفررفتی.مگر دوستم نداشتی؟دل عاشقم عشقت را میخواهد چه کنم؟

برای آرام گرفتن دل عاشقم به سر مزارت میایم و میگویم ای دل عشقت در اینجا آرمیده است و  تنها به سفر رفته. دلم باور نمیکند که چرا تنهایش گذاشتی و مات و مبهوت است. میپرسد پس آن همه عشق و دوستت دارم چی شد؟

به کجا رفت؟آنها همه با تو به زیر خاک آمدند به دلم میگویم دوستت دارم زیر خاک است؟دلم میخواهد زیر خاک بیاید  اما  افسوس. عاقبت دل من داشتن غم دوری از دل معشوقش است.نمیدانم که آیا دلم این دوری را تحمل میکند؟

انگاری روحی ندارم و توان انجام کاری ندارم. تمام شبانه روز همانند یه شب سیاه بر سرم است و رنگ روشنایی نمیبینم. و مانند پرنده ای  اسیر قفس هستم و راه فراری نیست.

در آن سوی قفس و در پشت دیوار چشمانم باغی را میبینند و تورا در آن. دلم شاد میشود و قصد آمدن پیش تو را دارد. اما میله های قفس نمیگذارند و مانع هستند.

تورا صدا میزند و کمک میخواهد. دستانمدراز میشوند و بسوی تو می آیند تا دستانت را در دست بگیرند. ناگهان نیرویی در دلم ایجاد میشود و میلههای قفس را میشکند و رها میشم.

اکنون همانند پرنده آزاد شده از قفسپرواز کنان بسویت مییم. دلم طاقتندارد  دلت را میخواهد.

به تو میرسم و دستانم در دستانت و تو را در آغوش میگیرم. دلم دلت را میخواهد  بایک بوسه بر لبانت دلم را به دلت میرسانم.

کنون همانند دو پرنده آزاد در آسمان سرزمین عاشقان در پروازیم و سرود دوستت دارم و عشق را سر میدهیم.

نیرویی من  تو را در کنار هم از دوباره قرار داد و هرگز جدایمان نمیکند.

آری  این نیرو عشق است  عشقی ابدی         آری این بود  عاقبت عشق من

 

 

آخرین باری که گریستم در خانه نشسته بودم

پاسی از شب گذشته بود

به سایه ها و سوسوی چراغها خیره شده بودم

همه ی آنچه دارم می دهم تا از دستشان رها شوم

آخرین باری که گریستم کسانی را دیدم که مدتها زیر باران ایستاده بودند

سربازانی علاف که در ترنی چپانده شده بودند

دستها بر میله و چشمانی پر از اشک و کلام همان کلام کهن

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آخرین باری که گریستم باورم نمی شد

به صورت سربازی خیره شده ام که با تفنگش زیر باران ایستاده

چهره اش کودکانه بود چون فرزندم که اینجا خوابیده

وآن سربازی که لبخند زد خود من بودم

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آه چرا تنهایم گذاشته ای؟

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آخرین باری که گریستم

----------------------------------

هر روز گفتم بازم میگم

همه هستی من یاسه

عشق زندگیم عطر یاسه

یاس من در اوج بی کسی هایم

تنهام نذار مهربون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 22:57  توسط سجاد  | 

 قصه عشق و دیوانه

 

در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودند .

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند . روزی همه فضائل و همه تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه .

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: ((بیائید یک بازی بکنیم مثلا قائم با شک))

همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد کشید من چشم میگذارم . من چشم میگذارم . و از انجایی که هیچکس نمیخواست دنبال دیوانگی بگردند او چشم بگذارد و دنبال آنها بگردد . دیوانگی چشم گذاشت

...یک...دو...سه... همه رفتند جایی پنهان شدند . لطافت خود را به شاخه ماه آویزان کرد . هوس به مرکز زمین رفت . خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت در میان ابرها مخفی شد . دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم . اما به ته دریا رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی گشت . همه پنهان به جز عشق که همواره و دو دل بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست . چون می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به شماره ۱۰۰ رسید و در همین حال عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد .

دیوانگی گفت: دارم می آیم دارم می آیم و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود . زیرا تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود . بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود . همه را پیدا کرد به جز عشق نا امید شده بود . حسادت گفت: تو باید گل رز را پیدا کنی که عشق دربوته گل رز پنهان شده . دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو برد و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود . دیوانگی فریاد کشید . من چه کردم چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی . اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو . و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همراه او .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 6:59  توسط سجاد  | 

آبی  تر  از  آنیم  که  بی  رنگ   بمیریم                         از شیشه نبودیم  که  با  سنگ  بمیریم

تقصیر کسی نیست  که  اینگونه  غریبیم                         شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 15:51  توسط سجاد  | 

توبه کردم که دگر باده پرستی نکنم                           مِی ننوشم همه جا اربده مستی نکنم

مست بودم که چنین توبه زمستی کردم                                توبه کردم که دگر توبه زمستی نکنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 16:35  توسط سجاد  | 

عاشقی بیچارگی آوارگی دارد زپیش

                                           مرد باید بود و رفت باید گذشت از جان خویش     

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 22:5  توسط سجاد  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 21:28  توسط سجاد  |